محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )
168
فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )
بهرامتل - يعنى منارهاى كه بهرام چوبين از سر تركان بر آورده بود . مثالش فردوسى گويد : شعر همى گشت بر گرد دشت نبرد * سر سركشان را ز تن دور كرد چو بر هم نهادند و انبوه گشت * زبالا و پهنا يكى كوه گشت چنان جاى را نامداران يل « 1 » * همى هر كسى خواند بهرامتل بجال - [ بجيم تازى ] به وزن و معنى زگال آمده كه انگشت باشد . بسمل - بمعنى مذبوح آمده در يك نسخه و جاى ديگر آن باشد كه به تيغ كشته شود . مثالش مولانا قطب الدين عتيقى « 2 » گويد : نظم بسمل خنجر اخلاص شو « 3 » از مىخواهى * كه به تيغ ملك الموت نگردى مردار بابل - [ بكسر باء و بضم باء نيز خواندهاند ] ميان عراقست و عراق وسط عالم است . پس بابل بمنزلهء مركزى باشد دايرهء عالم را . و يونانيان مشترى را بابل گويند ، كذا فى عجايب البلدان و در نزهت القلوب مسطور است كه بابل از اقليم سوم است و از مداين سبعهء عراقست و بر كنار فرات بجانب شرقى واقع و اكنون خرابست و از توابع شهر حله است و بر سر تلى كه قلعهء آن شهر بوده چاهى « 4 » عميق است و گويند هاروت و ماروت در آن محبوسند : مثالش خواجه حافظ گويد : بيت ور بايدم شدن سوى هاروت بابلى * صد گونه ساحرى بكنم تا بيارمت بشل - [ بشين معجمه . به وزن عمل ] در نسخهء وفائى بمعنى در آويز و بچسب « 5 » باشد . مثالش شمس فخرى گويد : بيت گرت بايد كه بگذرى زسها * دست خود در ركاب شاه بشل و نشل [ بنون ] نيز به نظر رسيده . و بمعنى دو چيز كه بر هم گيرند نيز آمده . بال - از آدمى بازو و از مرغ پر . و ديگر امر از باليدن باشد ، يعنى ببال . مثال معنى اخير ناصر الدين بجهء « 6 » فرمايد : شعر اى سرو بباغ سينهام بال * تا دل شودت چو سبزه پامال و بمعنى بالنده و نمو كننده نيز آمده . مثال اين معنى لامعى جرجانى گويد : بيت كشت درختى ز پى عز او * سعد فلك ، دير كش « 7 » و زود بال و در فرهنگ نام قسمى از ماهى نيز باشد كه بغايت عظيم جثه شود . مثال اين معنى شيخ آذرى فرمايد : بيت ماهيى هست نام او قسطا * بال هم مثل اوست در بالا بيغال - [ بغين معجمه . به وزن قيفال ] در نسخهء حسين وفائى رمح باشد يعنى نيزه . مع الميم بادزم - [ به سكون دال مهمله و فتح زاى معجمه ] كار بيهوده باشد در نسخهء وفائى . مثالش
--> ( 1 ) « س » : پل . ( 2 ) « س » : بمنبقى ؛ « ن » : عقيقى . ( 3 ) « س » : اخلاص ار . ( 4 ) « س » : جاهى ؛ « ن » : جاه . ( 5 ) « س » ، « ن » : بحسب : ( 6 ) « س » : سجه ؛ « ب » . . . ناصر خسرو گويد . ( 7 ) « س » : كس .